گاهی چشمهای ما میشوند شاهدانی که محکوم به سکوت هستند. گاهی کاری جز ناظر بودن از دستمان بر نمیآید. مجبور میشویم به خاموشی چون نباید آن دیگرانِ غریبه، از حضور آگاهانۀ ما خبردار شوند. بوی آدمیزاد داستانهایی از دل تاریکی با چاشنی خیانت است اما باورشان میکنیم؛ جنس تاریکیاش به نفع ماست چون افق دید خواننده را وسعت میبخشد. پس از هر ترسیدن و مواجهه با عامل ترس، اژدهای شجاعت در ما بیدار میشود. در این داستانها شاهدی بیدار همیشه حضور دارد که با تاثیر نرم و نامحسوس خود بار قصه را به دوش میکشد. نویسنده دوشادوش داستاننویسی، در دنیای سینما و تصویر به سر میبرد و حرفۀ اصلیاش فیلمنامهنویسی است از این جهت دست خواننده را درست مانند یک تماشاگر و در برخی موارد حتی نقش اصلی فیلم، در دست میگیرد و مستقیم در صحنۀ حوادث قصههای خود قرار میدهد، چنانکه احساس میکنید مطلقاً در مکانهای روایت شدۀ او حضور پیدا کردهاید؛ در اتاق پرو میان مانکنهای یخ زدۀ مزون، در کمد لباسها کنار ادیب، در کابین دومِ سردخانۀ عنایت و کنار تک تک شخصیتهای خاموش اما زندۀ داستانهای بوی آدمیزاد. مگر غیر از این است که هر خاطره و هر بدن و هر روحی یک عطر و بویی دارد؟ هر داستان بوی آدمیزاد درست مانند عطر به یادماندنی کسی یا دورهای از زندگی، در وجود شما هک میشود.