به گزارش خبرنگار کتاب ایرنا، افشین مرعشی در بخشی از درآمد کتاب «ملیسازی ایران» درباره این کتاب توضیح داده است: تحلیل نقشِ در حال تغییر دولت ایران در مقابل جامعه و فرهنگ این دگرگونی را نشان میدهد. با تحول ساختارهای دولت از اواخر سده نوزدهم به بعد دولت شروع به آزمودن شیوههای جدید تعریف خود و کسب مشروعیت کرد. در فصل نخست به بررسی این تجربه در دوران سلطنت ناصرالدین شاه میپردازم. نخبگان سیاسی دولت قاجار، تحت تاثیر تغییرات اجتماعی و اقتصادی داخلی و الگوهای ایدئولوژیک خارجی، در پی خلق دوباره مفهوم دولت برآمدند. با عاریتگیری همهجانبه از الگوی اقتداری که پادشاهان اروپایی سده نوزدهم در نظامهای امپراطوری متاخر اعمال میکردند، ناصرالدین شاه در پی ساختن تصویر مردمی تازهای از پادشاهی در ایران برآمد.
او در این شیوه جدید سیاست از مراسم، مناسک و جشنهای عمومی استفاده میکرد که همگی برای برگزاری در فضاهای شهری که به تازگی نوسازی شده برنامهریزی شده بودند، تا تصویری مردمی از دولت به توده جمعیت شهری ارائه دهند، جمعیتی که به لحاظ اجتماعی روزبهروز بیشتر بسیج میشد. سفر شاه قاجار به اروپا در سال ۱۸۷۳ میلادی/ ۱۲۵۲ هجری شمسی از لحاظ آشنایی او با این الگوی جدید پادشاهی مردمی اهمیت زیادی داشت و او به محض بازگشت آن را در ایران به کار گرفت. این الگوی جدید مشروعیت بر مفروضات جدیدی استوار بود که در مقایسه با اعمال کسب مشروعیت در دوران پیشامدرن، رابطه بسیار نزدیکتر و صمیمانهتری میان دولت و جامعه قائل بود. ملیگرایی هیچوقت دعوی ایدئولوژیک شاهان متاخر قاجار برای اقتدار بخشیدن به حکومتشان نبود، اما مجموعه مفروضات جدیدی که اساس بازآفرینی دولت ایران به دست شاهان قاجار بود از این حیث اهمیت تعیین کنندهای داشت و چهارچوبی را طرح میکرد که میشد ملت را در آن متصور شد.
هرچند دولت قاجار از اواسط دوره ناصرالدین شاه به بعد الگوی تازهای از روابط دولت-ملت به وجود آورد، هویت قومی-ملی هرگز سهمی در آمیزه جدید اعمال کسب مشروعیت آن نداشت. در بازآفرینی دولت قاجار به دست ناصرالدین شاه، تمرکز به شکل عمده بر شخص شاه به عنوان تنها نماد وحدت بخشی بود، که دولت و جامعه را به هم پیوند میداد. از این لحاظ، بازآفرینی تصویر مردمی از پادشاهی ایران توسط ناصرالدین شاه نیز مشابه حکمرانی به سبک امپراتوریهای متاخر اروپایی بود که در آن وفاداری به پادشاهی نقش جایگزینِ همبستگی ملی را داشت.
پایان همه، در اواخر دوران قاجار عدهای خارج از ساختارهای رسمی دولت هویت ملی و حافظۀ تاریخی را بهعنوان مبنایی بر شکل احتمالی جدید هویتیابی کشف کردند که واسطه ربطه میان دولت و جامعه بود. همانطور که الگوهای امپراتوریِ متاخر از اقتدار پادشاهی شیوهای برای سازماندهی دوبارۀ رابطۀ دولت و جامعه عرضه میکردند، الگوهای دیگری نیز مطرح میشدند- الگوهایی که مفاهیم فرهنگ ملی و حافظۀ تاریخی را جایگزین وفاداری به پادشاه میکردند.
همانطور که در فصل دوم نشان داده شده است، در اواخر سدۀ نوزدهم و اوایل سدۀ بیستم، روشنفکران دست به دست به کار ساختن این معنا از حافظۀ تاریخی و فرهنگی شدند. بسیاری از ایدههای آنها تحت تاثیر مواجههشان با پژوهشهای تاریخی و زبانشناسی اروپایی سده نوزدهم بود، آشناییای که تاثیر عمیقی در آگهی ملی ایرانی داشت. این جنبش فکری عملکردی دوگانه داشتند. در وهله نخست، این جنبشها کار فلسفی آشتی دادن فرهنگ ایران با مطالبات مدرنیه را به انجام رساندند. «کشف» ارزشهای مدرن در میراث گذشته باستانی ترفندی بود که برای بازسازی فرهنگ ایران بر اساس ارزشهای مدرنیته که در آن زمان جهانشمول شده بود، لازم بود.
در وهله دوم، این دریافت جدید از تاریخ و فرهنگ ایران مبتنی بر اصالت دوران باستان و پیش از اسلام بود و نقش اجتماعی مهمی ایفا کرد. بازسازی حافظه ملی در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم مجموعه جدیدی از نمادها و خاطرات را ایجاد کرد که همه ایرانیان به یک اندازه میتوانستند مدعی آن باشند. بازسازی تاریخ و حافظه ایرانی به شکلی سکولار و ضد فرقهگرایانه انجام گرفت و طراحی شده بود تا نه تنها ایران را مدرنیته آشتی دهد، بلکه حافظه و هویت یکپارچه جدیدی به وجود آورد که میشد آن را به کل جامعه به شکلی یکدست اطلاق کرد. سکولاریسم حافظه تریخی که روشنفکران اواخر سدۀ نوزدهم و اوایل سدۀ بیستم ایران از زیر خاک بیرون کشیده و بازسازی کرده بودند و قابلیت آن را داشت که به مثابه فرهنگی ملی، فراتر از تقسیمات قومی، زبانی، قبیلهای و مذهب، عمل کند.
در فصلهای سوم و چهارم نشان خواهم داد که چگونه این معنای جدید از هویت ملی در دهههای ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ میلادی/ ۱۳۰۰ تا ۱۳۱۰ هجری شمسی نفش اجتماعی خود را ایفا کرد. در فصل سوم، به تحلیل گسترش نقش دولت در حوزه آموزش در دوران رضاشاه پرداختهام. یکی از مهمترین سیاستهای رضاشاه ملی کردن نظام آموزشی و تبدیل آن به ابزاری برای یکدست کردن فرهنگ ملی در سراسر جامعه بود. دولت تبدیل به معلم ملی اصلی و مسئول آموزش دادن به ملت شد. این نقش که در تاریخ ایران تازگی داشت مبتنی بر فرض انسجام دولت، جامعه و فرهنگ بود.
در فصل چهارم نشان دادهام که چگونه از مراسم عمومی و بزرگداشتها در دوران رضا شاه برای ترویج مفهوم واحدی از حافظه ملیِ رسمی استفاده میشد. تقابل میان مراسم و جشنهای دوران قاجار و مراسم نوظهور در دوره پهلوی قابل توجه است. در حالی که در مراسم دوران ناصرالدین شاه به مشروعیت شاه استناد میشد، آیینهای یادبودِ برگزار شده در دوران رضاشاه در دهههای ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ میلادی حکایت از چیزی داشت که به نحو بارزی نو بود. آنها بر نمادهای ملی سکولار به عنوان امور شایسته تکریم تاکید داشتند، آرامگاههایی برای شاعرانی که مدتها پیش در گذشته بودند ساختند. تغییر نمادین در استفاده از مراسم در اواخر دوران قاجار و اوایل دوره پهلوی ظریف، اما قابل توجه است. در مراسم یادبود در دوره پهلوی وجود مقوله انتزاعی ملیت، که میشد نمادها را بدان ارجاع داد، مسلم فرض میشد، هم در اواخر دوران قاجار و هم در اوایل دوران پهلوی، مراسم بر مبنای دریافت مشترکی از رابطه دولت-ملت استوار بود، اما فقط در دوران پهلوی بود که تصوری از فرهنگ ملی ایران این دریافت را وساطت میکرد. تحلیل پیوستگیها در اواخر دورۀ قاجار و اوایل دوره پهلوی نشان دهنده شکلگیری روندی است که الگوی بینالمللی فُرمِ ملت به واسطۀ آن وارد تاریخ ایران شد. این شکلگیری بدان معنی بود که الگوی جدیدی از اجتماع سیاسی رابطه میان دلت، جامعه و فرهنگ را در ایران تعیین خواهد کرد.
هرچند تشکیلات نهادیای که دولت و جامعه را به هم پیوند میداد با موفقیت در ایران تثبیت شد، درفرایند از آنِ خودسازی فُرمملت در ایران، معضل فرهنگ همچنان حلناشده باقی ماند. چهارچوب نهادی و مفهومی ملت ایران تا پیش از اوایل سده بیستم با موفقیت تثبیت شد، اما این پرسش که کدام فرهنگ باید به چهارچوب ملی جدید جان ببخشد بیجواب باقی ماند. از این رو، پدیده «جامعه دوگانه» یا «دوگانگی فرهنگی» (که در آن نوعی ملیگرایی سکولار مبتنی بر دوران پیشااسلام به فرهنگ رسمی دولت و طبقه نخبه تبدیل شد، و اسلام بر مبنای هویتیِ عامه مردم در میان تودههای شهری و روستایی بدل شد، هویتی که روزبهروز سیاسیتر میشد) پدیدهای نیست که فقط مربوط به دوران پیش از انقلاب ۱۹۷۹ میلادی/ ۱۳۵۷ هجری شمسی باشد. ظهور جامعه دوگانه در تلاشهای صورت گرفته برای آن ملتسازیای نهفته بود که اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم شکوفا شد.
هرچند شرایط استثنایی دوران پس از جنگ جهانی دوم در نابودی نهایی پروژه ملیگرایانه سکولار ایران نقش داشت، تناقضهایی بنیادین در ملیگرایی ایرانی وجود داشت که به دهههای آغازین دوران مدرن آن باز میگشت. این تناقضها سرانجام به شکل گسلهای فرهنگی تبلور یافت و درست در دوره پیش از انقلاب به جامعهای دوگانه منجر شد. به این ترتیب، هرچند سالهای بررسی شده در این کتاب برای شناخت رابطه دولت و جامعه، که باعث زاده شدن ایران به مثابه ملتی مدرن شد، واجد اهمیت است، این سالها به همان اندازه برای شناخت ریشههای پدیده دو فرهنگی در ایران مدرن نیز اهمیت دارد، پدیدهای که به ماجرای اصلی تاریخ مدرن ایران تبدیل شد.
این کتاب ترجمه ای از Nationalizing Iran: Culture, Power, and the State, ۱۸۷۰-۱۹۴۰ است که در سال ۲۰۰۸ در ۲۰۰ صفحه منتشر شد.
قسمتی از متن کتاب
پس از تصمیمگیری دربارۀ ارائۀ تاریخ ایران با این شکل و شمایل، انجمن از سه تن از اعضای خود خواست بخشهای مختلف روایت را بنگارند. حسن پیرنیا برای نگارش تاریخ دوران باستان، سیدحسن تقیزاده برای دوران میانه، از حملۀ اعراب مسلمان تا هجوم مغول، و عباس اقبال برای دورن جدید، از زمان تاسیس دوران صفویه تا دوران پهلوی، انتخاب شدند. این سه تن از سال ۱۹۲۳ تا ۱۹۲۸م/ ۱۳۰۱ تا ۱۳۱۷ه.ش مشغول تالیف این روایت جدید بودند. در سال ۱۹۲۸م، زمانی که وزارت معارف دستورالعمل جدیدی برای برنامۀ درسی رسمی مشخص کرد، کار انجمن معارف مبنای رسمیِ تدریس تاریخ در تمام مدارس ایران قرار گرفت.
در نهایت، بخشی از روایت که حسن پیرنیا عهدهدار نوشتن آن شد تنها بخشی بود که مطابق برنامۀزمانبندی شده به پایان رسید. قسمت مربوط به عباس اقبال هرگز به اتمام نرسید و سیدحسن تقیزاده فقط ۷۸ صفحه از آن را نوشت و بعد کار را رها کرد. ضاهراً او از عملکرد انجمن سرخورده شده بود. در سال ۱۹۲۳م/۱۳۱۱ه.ش مقالهای در مجلۀ تعلیم و تربیت چاپ کرد با عنوان «جنبش ملی ادبی» و درآن عملکرد وزارت فرهنگ و فرهنگستان را، که یکی از نهادهای اصلی آن بود، نقد کرد. او معتقد بود عملکرد وزارتخانه زیاده از حد سیاستزده و نقش فرهنگسازیِ آن برای رشد طبیعی حیات فرهنگی و فکری ایران زیانبار است. او میگفت نقش دولت نباید تعیین فرهنگ ایرانی باشد؛ «از قدیم گفتهاند که شمشیر در کار قلم نباید مداخله کند.»
این مقاله بحثی داغ در ایران به راه انداخت و سرانجام در روزنامۀ اطلاعات دورباره چاپ شد و رضاشاه مقاله را در این روزنامه خواند. به گفتۀ تقیزاده، «رضاشاه مجلهخوان نبود. مجله و اینها دستش نمیآمد […] آن وقت مقالۀمن [در اطلاعات] به او رسیده و مرتبۀ دیگر آتش گرفت.» تقیزاده خواسته بود مقاله به صورت ناشناس چاپ شود، از خاطراتش برمیآید که به صراحت از حکمت، وزیر معارف و سردبیر مجلۀ تعلیم و تربیت، خواسته بود نامی از او برده نشود. انتشار مقاله بهطور ناشناس کاری بود که تقیزاده پیشتر هم انجام داده بود؛ درست قبل از جنگ و در بحبوحۀ آن، او، احتمالاً برای اجتناب از جلب توجه در آن دوران بیثبات، چند مقاله با امضای «ناشناس» برای مجلۀ جهان اسلام نوشته بود. گذاشتن نامش زیر مقالهای که از سیاستهای فرهنگی و آموزشی رضاشاه انتقاد میکرد شروعی بود برای پایان زندگی حرفهای او در دوران سلطنت رضاشاه. وقتی این ماجرا شروع شد، او به پاریس رسیده بود و از همانجا کرسی استادی در دانشگاه لندن را پذیرفت.
همانطور که تقیزاده بهخوبی میدانست، خرده گرفتن به سیاست فرهنگی رضاشاه غیرقابل قبول بود. دیگرانی که با دولت درگیر شده بودند به دلیل ندانمکاریِ خود بهای سنگینی پرداخته بودند، مجازاتهایی مانند حکم زندان، تبعید اجباری و حوادث مشکوکی که منجر به از دست دادن جانشان شده بود. با وجود این، بحث دربارۀ این مقاله نشان دهندۀ تنشهای گستردهای بود که در ایران بر سر پروژۀ ملیسازی وجود داشت. گرچه تقیزاده و دیگران مصمم به انجام دادن اصلاحات و مدرنسازی ایران بودند، تجربهای که سرِ برنامۀ کتب درسی در انجمن معارف کسب کرد و نظراتش دربارۀ این دوران نشان میدهد او روزبهروز بیشتر متوجه میشد که انجام این اصلاحات و مدرنسازی فرهنگ و جامعه به بهای روی کار آمدن دولتی قدرتمند و غیردموکراتیک تمام میشود.
در نهایت روایت پیرنیا بود که دیرپاترین تاثیر را در آموزش دوران رضاشاه برجای نهاد. محتوای کتاب ایران قدیمِ او در سال ۱۹۲۸ م/ ۱۳۰۷ه.ش منتشر شد، اولین کتاب درسی تاریخی منتشر شده تحت نظارت وزارت معارف، شایان کمی توجه است. کتاب از این لحاظ اهمیت دارد که نهتنها انعکاس دیدگاه پیرنیا و انجمن معارف است، بلکه منعکس کنندۀ منطقِ فرهنگیِ گستردهتر پروژۀ ملیسازیِ آن دروان نیز هست. پیرنیا سبکهای متفاوت نوشتههای تاریخی مانند اسطوره-تاریخ سنتی ایران و تاریخنگاری عقلگرایانۀ مدرن، پژوهشهای اروپایی سدۀ نوزدهمی و احساسات ملیگرایانۀ نوظهور دوران رضاشاه را در هم تنید و دربارۀ آنها به بحث پرداخت. حاصل کار کتابی منحصربهفرد بود که این عناصر را در چهارچوبی نوین تلفیق و سیطرۀ مدرنیتۀ جهانی را در حالی تایید میکرد که آن را در بافتی ایرانی قرار داده بود. (صفحه ۱۷۸، ۱۷۹ و ۱۸۰)
کتاب «ملیسازی ایران؛ فرهنگ، قدرت و دولت (۱۲۵۰-۱۳۲۰ ه.ش) نوشته افشین مرعشی و ترجمه شهربانو صارمی در قطع رقعی، جلد شومیز، کاغذ بالکی، در ۲۶۴ صفحه، با شمارگان ۷۷۰ نسخه در سال ۱۴۰۴ توسط انتشارات ققنوس منتشر شد.


