روزنامه اعتماد
کد خبر: 248226
تاریخ خبر: 1405 شنبه 2 خرداد
نگاهي به كتاب «سايه خدا» نوشته مايكل روزن
از ملكوت تا تاريخ؛ انسان مدرن در سايه امر قدسي
مهدي آزموده
كتاب <<سايه خدا>> را نمي توان صرفا پژوهشي در تاريخ ايده ها دانست. اين كتاب بيش از آنكه گزارشي دانشگاهي از نسبت دين و مدرنيته باشد، نوعي پرسه زدن در ويرانه هاي امر قدسي است؛ تلاشي براي فهم اين پرسش كه آيا انسان مدرن واقعا از خدا عبور كرده است يا تنها در سايه اي زندگي مي كند كه هنوز از پيكر غايب او بر زمين افتاده است. مايكل روزن در اين اثر مي كوشد نشان بدهد چگونه جهان مدرن، حتي در لحظه اي كه خود را سكولار و عقلاني مي نامد، همچنان درون ساختارهايي مي انديشد كه ريشه اي عميقا الهياتي دارند. مدرنيته شايد خدا را انكار كرده باشد، اما هنوز با زبان او سخن مي گويد. روزن بحث خود را با دو تلقي متفاوت از سكولاريزاسيون آغاز مي كند. نخست، تلقي روشنگرانه كه افول دين را بخشي از پيشرفت عقل مي بيند؛ روايتي كه بر اساس آن علم و خرد انساني، تارهاي خرافه را كنار زده اند و بشر را از تاريكي ايمان رهانيده اند. در اين روايت، تاريخ حركتي تدريجي از اسطوره به عقل و از ايمان به آزادي است. اما در برابر اين خوشبيني روشنگرانه، تلقي ديگري قرار دارد كه سكولاريزاسيون را نه رهايي، بلكه نوعي فقدان مي فهمد؛ از دست رفتن حس پايدار معنا، غايت و پيوند انسان با چيزي فراتر از خويش. در اين چشم انداز، جهان مدرن اگرچه قدرت تكنولوژيك عظيمي به دست آورده، اما در عوض دچار نوعي بي خانماني متافيزيكي شده است. با اين حال، مساله اصلي كتاب در همين دوگانه متوقف نمي شود. روزن به معنايي راديكال تر از سكولاريزاسيون نظر دارد؛ همان ايده اي كه بعدها در انديشه كارل اشميت صورت بندي شد: اينكه تمامي مفاهيم مهم جهان مدرن، مفاهيم الهياتي سكولار شده اند. در اين معنا، دين ناپديد نشده، بلكه صرفا جامه عوض كرده است. مفاهيمي چون پيشرفت، آزادي، حقوق بشر، ملت، انقلاب يا تاريخ جهاني، همگي بازمانده هاي الهياتند كه به زبان ديگري ترجمه شده اند. جهان مدرن، برخلاف تصورش، بر گور امر مقدس بنا نشده، بلكه درون او تنفس مي كند. تمركز روزن بر يكي از بنيادي ترين عناصر اديان توحيدي است: اعتقاد به فناناپذيري شخصي. در جهان سنتي، انسان تنها موجودي موقت و زيست شناختي نبود، بلكه حامل روحي بود كه از مرگ عبور مي كرد. اما با فرو ريختن تدريجي جهان ديني، اين ميل به جاودانگي نيز شكل تازه اي يافت. انسان مدرن ديگر جاودانگي را نه در آسمان، بلكه در تاريخ، ملت، فرهنگ يا حافظه جمعي جست وجو مي كند. آنچه زماني وعده رستگاري اخروي بود، اكنون در قالب مشاركت در <<نوع بشر>> يا زيستن در حافظه آيندگان بازمي گردد. در اين نقطه، فريدريش نيچه به چهره اي تعيين كننده بدل مي شود. نيچه از <<سايه خدا>> سخن مي گويد؛ از بقاي ارزش هاي ديني پس از مرگ او. مساله او اين است كه انسان مدرن، در حالي كه خود را آزاد از ايمان مي پندارد، هنوز با اخلاق، حقيقت و معنايي زندگي مي كند كه ريشه اي مذهبی دارند. از نظر نيچه، اگر امر مقدس مرده است، بايد پيامدهاي اين مرگ را تا انتها پذيرفت. اما همين جا بحران آغاز مي شود، زيرا اگر تمامي بنيان هاي اخلاقي و انساني ما الهياتي باشند، پس از ويراني آن بنيان ها چه چيزي باقي خواهد ماند؟ اين پرسش در مساله <<حقوق بشر>> صورتي حاد پيدا مي كند. شأن انساني، برابري ذاتي افراد و ايده حق، همگي در بستري شكل گرفته اند كه انسان را مخلوقي آفريده شده <<بر صورت خدا>> مي فهميد. اگر اين بنياد الهياتي فرو بريزد، چه چيزي الزام اخلاقي اين مفاهيم را حفظ خواهد كرد؟ آيا مي توان از كرامت انسان سخن گفت، بي آنكه تصويري متعالي از انسان وجود داشته باشد؟ روزن نشان مي دهد كه بحران مدرنيته، صرفا بحران ايمان نيست؛ بحران مباني اخلاق و سياست نيز است. از همين رو، او سكولاريزاسيون را صرفا معلول تحولات بيروني مانند پيشرفت علم يا دگرگوني ساختارهاي اجتماعي نمي داند. مساله اصلي، نسبت دروني خودِ انگاره هاست؛ اينكه چگونه مفاهيم مدرن از دل الهيات زاده شده اند و چگونه هنوز حامل ساختارهاي پنهان ديني اند. يكي از عميق ترين بخش هاي كتاب به مساله شر و دادباوري مربوط مي شود؛ همان معضل ديرپاي اديان توحيدي كه مي كوشند وجود رنج را با خدايي قادر، عالم و خيرخواه سازگار كنند. زلزله ليسبون در سال ۱۷۵۵ براي اروپاي مسيحي صرفا يك فاجعه طبيعي نبود؛ لرزه اي بود بر بنيان خوشبيني الهياتي. چگونه مي توان جهاني چنين آكنده از رنج را آفريده خدايي نيك دانست؟ پاسخ مهمي كه مدرنيته به اين بحران داد، ايده آزادي انسان بود. شر، محصول آزادي انسان تلقي شد و همين آزادي، امكان اخلاق را نيز فراهم مي كرد. اما همين راه حل، به تعبير روزن، خطري دروني داشت: اگر عقل انسان خود قادر به تشخيص خير و شر است، آيا امر مقدس به امري زائد تبديل نمي شود؟
دين عقل گرايانه، هنگامي كه تا انتهاي منطقي خود دنبال شود، ممكن است خود را از درون تهي كند. در اينجا فلسفه ايمانوئل كانت اهميتي محوري پيدا مي كند. كانت كوشيد اخلاق را بر اتونومي عقل انساني بنا كند. منشا ارزش اخلاقي ديگر نه فرماني بيروني، بلكه اراده عقلاني انسان بود. انقلاب كانتي تنها معرفت شناختي نبود؛ اخلاق را نيز انسان محور كرد. اما كانت در عين حال مي دانست كه اخلاق بدون نوعي افق متعالي ممكن است به نسبي گرايي فروبپاشد. از همين رو، ايده <<خير اعلا>> را طرح مي كند؛ وضعيتي كه در آن فضيلت و خوشبختي سرانجام با يكديگر آشتي مي كنند. در دل همين پروژه، مساله آزادي نيز براي كانت حياتي است. اگر انسان كاملا تابع ضرورت طبيعي باشد، مسووليت اخلاقي معنايي نخواهد داشت. به همين دليل، او ميان جهان پديدارها و جهان شيء في نفسه تمايز مي گذارد تا جايي براي آزادي باقي بماند. انسان در مقام موجودي تجربي مقيد به ضرورت است، اما در مقام سوژه استعلايي آزاد است. اين كوشش عظيم براي نجات آزادي، تاثيري تعيين كننده بر ايده آليسم آلماني گذاشت. پس از كانت، هگل، فيشته و شلينگ كوشيدند امر متعالي را از آسمان به تاريخ منتقل كنند. ايده <<كليساي نامریي>> در اينجا دگرگون و به جماعتي اخلاقي و تاريخي بدل مي شود. آنچه زماني رستگاري روح بود، اكنون در قالب تحقق آزادي در تاريخ ظاهر مي شود. هگل خدا را موجودي دوردست و متعال نمي بيند؛ خدا در تاريخ و در خودآگاهي بشر تحقق مي يابد. <<بدون جهان، خدا خدا نيست.>> اين جمله هگل، نقطه گسست عظيم با مسيحيت ارتدوكس است. واپسين داوري جاي خود را به تاريخ مي دهد و تاريخ به صحنه تحقق روح بدل مي شود. از نظر هگل، هر جامعه تجلي نوعي روح تاريخي است. دين، هنر، سياست و فلسفه هر عصر را نمي توان از يكديگر جدا كرد، زيرا همگي بيان هاي متفاوت يك كليتند. فلسفه نيز صرفا تاملي انتزاعي نيست؛ تلاشي است براي فهم اين كليت و امكان <<آشتي>> انسان با جهان. اما همين جا مساله ايدئولوژي پديدار مي شود. ايدئولوژي ها تنها ابزار فريب نيستند؛ شيوه هايي اند كه انسان ها از طريق آنها به رنج، مرگ و بي ثباتي زندگي معنا مي دهند. به همين دليل نمي توان آنها را صرفا با افشاگري عقلاني كنار زد. عبور نيچه اي از خدا، در وضعيتي كه تمامي هويت پيشين ما از دل سنت و پرتاب شدگي تاريخي مان درون دين شكل گرفته، چگونه ممكن خواهد بود؟ وقتي خودِ زبان، چيزي جز صورت بندي انساني مفاهيم الهي نيست، انسان چگونه مي تواند از افقي بيرون رود كه ابزار انديشيدن او را ساخته است؟ حتي اگر اين عبور ممكن باشد، جاي خالي آنچه قرن ها مركز ثقل معنا، اخلاق و حقيقت بوده چگونه پر خواهد شد؟ چه چيزي خواهد توانست آن خلأ را اشغال كند؟ شايد توتاليتاريسم هاي قرن بيستم، با وعده هاي رستگاري زميني و تاريخ نهايي، خود پاسخي هولناك به همين خلأ بوده اند. كار سترگ كانت در بنيانگذاري اخلاق بر اتونومي عقلاني گسسته از امر متعال، تلاشي عظيم براي نجات وحدت اخلاقي جهان مدرن بود؛ كوششي براي آنكه انسان، پس از افول اقتدار الهي، همچنان بتواند مبنايي مشترك براي خير و شر بيابد. اما هگل با همان ايمان مدرن به عقل كوشيد انتزاع و ناتاريخي بودن اخلاق كانتي را از طريق مفهوم Sittlichkeit يعني تحقق اخلاق در بطن جامعه و تاريخ جبران كند. با اين حال پروژه هگل نيز در برابر <<حاشيه ها>> ناتوان مي ماند؛ در برابر جوامعي كه بيرون از مسير تاريخ اروپايي ايستاده اند. در منطق تاريخ گراي هگل، راهي جز مدرن شدن براي پيوستن به روح تاريخ باقي نمي ماند و اين دقيقا همان نقطه اي است كه جوامع حاشيه اي، از جمله جامعه ما، همچنان درگير آنند؛ تعليقي دردناك ميان سنت، مدرنيته و هويتي كه هيچ يك را كاملا از آن خود نمي كند. امروز پذيرش <<مشروعيت>> جهان مدرن ناگزير به نظر مي رسد. جهان افسون زدايي شده است؛ آسمان ها خاموشند و امر قدسي ديگر آن اقتدار بي چون وچراي پيشين را ندارد. اما همين جهانِ ظاهرا سكولار، هنوز در تسخير <<سايه خدا>> است. اين سايه از پستوهاي روان، از ژرفاي زبان، از ساختار اخلاق و از ميل پايان ناپذير انسان به معنا سر برمي آورد.
