پژند سلیمانی، مترجم کتاب «سالی که خوابم نبرد» گفت: «سالی که خوابم نبرد» ۲۰۲۰ و پیش از رمان «در مدار» نوشته شده است. با اینکه همه فضاهایی که میسازد بسیار متفاوتند و جهانهای ممکنی دور از هم را میسازند، اما در همه آثارش این هنر تصویرسازیهای شاعرانه و نثر عجیب و پیچیده و فضاسازیهایی که آدم را غرق میکنند، دیده میشود.
به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، انتشارات ققنوس بهتازگی جستار «سالی که خوابم نبرد» اثر سامانتا هاروی، نویسنده انگلیسی معاصر و برنده جایزه بوکر را با ترجمه پژند سلیمانی روانه بازار کرده است. هاروی در این کتاب تجربه یک سال بیخوابی شدید را به داستانی شخصی و تاملبرانگیز تبدیل میکند و نشان میدهد که بیخوابی چگونه میتواند ذهن آدم را درگیر ترس، غم، خاطره و فکرهای بیپایان کند. میتوان گفت این اثر روایتی از ذهنِ بیدارِ انسان است که حتی در اوج خستگی و فرسودگی از معنابخشی، خلاقیت و امید باز نمیماند.
در ادامه گفتوگوی ما را با پژند سلیمانی، مترجم این ناداستان میخوانید:
لطفا سامانتا هاروی را به خوانندگان معرفی کنید.
سامانتا هاروی نویسنده مطرح بریتانیایی است که در سالهای اخیر آثارش مورد استقبال قرار گرفته است. تصویرپردازیهایش، پیرنگ پیچیده و غیرخطی و البته زبان شاعرانهاش او را از دیگر نویسندگان همعصرش متمایز کرده؛ او را «نویسنده نویسندهها» میدانند و تسلط او بر فرم و زبان حیرتانگیز است. او متفاوت مینویسد، متفاوت روایت میکند و او به گونهای از آلزایمر (در رمان برهوت) و یا بیخوابی (در همین کتاب) حرف میزند که انگار آن را مجسم میکند؛ منطق آسیبپذیر بشر را به گونهای به تصویر میکشد که باورش میکنیم و از جهان ناداستان و داستانش جدا نمیشویم. سامانتا هاروی سال ۲۰۲۰ این ناداستان را نوشت و چهار سال بعد برای رمان «در مدار» برنده جایزه بوکر شد. پیش از این جایزه، او را جزو نویسندگان جدی همعصر خودش قرار میدادند، ولی در رمان در مدار از زمین و عصرمان جوری مینویسد که انگار صدای همین عصر است. در جهان داستانی او هر چیزی، هر فرمی، هر بازی زبانی و هر اطلاعاتی ممکن است؛ جسارتش در انتخاب خردهروایتهایی که برمیگزیند مثالزدنی و آموزنده است.
کتاب «سالی که خوابم نبرد» چقدر مورد توجه قرارگرفته است؟
«سالی که خوابم نبرد» ۲۰۲۰ منتشر شده و پیش از رمان در مدار نوشته شده است. با اینکه همه فضاهایی که میسازد بسیار متفاوتند و جهانهای ممکنی دور از هم را میسازند، اما در همه آثارش این هنر هاروی یعنی تصویرسازیهای شاعرانه و نثر عجیب و پیچیده و فضاسازیهایی که آدم را غرق میکنند، دیده میشود. به سادگی از زمین و زمان جدا میشوی و به جهان هاروی پناه میبری؛ حتی در ناداستانی که میدانی تجربه صرف این نویسنده است، باز هم داستان میگوید. به هر حال نویسنده است و نگاه فرازبانی و فراداستانی در جستاری که تجربه زیستهاش را به تصویر میکشد، گریزناپذیر است.
چرا سامانتا هاروی به دنبال تجربه جستارنویسی رفت؟
داستان اینجاست که این نویسنده تحت تاثیر گراهام سویفت بوده؛ نویسنده انگلیسی که کتاب سرزمین آب را نوشته، یعنی به قول خود هاروی اصلاً این کتاب او را قلقلک داده که خودش دست به قلم شود و بنویسد. او مریلین رابینسون را هم دوست دارد، پس قصهگویی روان را دوست دارد و فاستر والاس را که داستانهایی چنین پیچیده دارد و به لحاظ فرمی اصلاً ساده نمینویسد. به گمان من، او خود قصهگویی در عین خاطره و خاطره در عین قصه را انجام میدهد. مرز میان خیال و واقعیت در ناداستانی چون سالی که خوابم نبرد ممکن نیست و همین این اثر را ارزشمند، خواندنی و تاثیرگذار میکند.
به نظر شما ترجمه آثار ادبی چه تفاوتی با ترجمه ناداستان دارد؟
نویسنده ناداستان از ابزار داستانی کمک میگیرد برای روایت آنچه بر او گذشته. او چنان متعهد است به این امر که میگذارد در پیچ و خمهای ذهنش از زبان قبیله پیراها به داستانی که میخواسته بنویسد و به داستان خودش و به پسرعمویش و خیال خودش در شبهای بیخوابی بچرخیم، بمانیم و فرو برویم. واقعاً میتوان با خواندن کتاب از خود خالی شد، آنقدر که جهان ممکن این کتاب جذاب و دیدنی و متنوع است. کار سختی بود، به خصوص که اتمامش برمیگردد به جنگ دوازدهروزه؛ حرف زدن از مرگ در روزگاری که بوی مرگ هر روز بیشتر به مشام میرسد، کار سادهای نیست؛ سخت است و البته فکر میکنم جایی که مرگ خودنمایی میکند، به نسبت زندگی هم زور بیشتری پیدا میکند و نشانههایش براقتر و پررنگتر از پیش به چشم میآید.
در این جستار دلیل اصلی بیخوابی راوی چیست؟
دلیل اصلی بیخوابی سامانتا هاروی، که همان راوی است چون در ناداستان اغلب مرز میان راوی و نویسندۀ واقعی و تلویحی از بین میروند، مرگ پسرعمویش است. اما درست مثل همه ما که به وقت تاریکی شب تازه فهرستی از فکرها و دغدغهها سراغمان میآید، در ذهن هاروی هم فکرهایی ردیف میشوند که از آنها با زبانی شاعرانه و تصویرسازیهایی یگانه مینویسد.
چقدر ردپای این اثر در رمان «در مدار» که برنده جایزه بوکر شد، دیده میشود؟
چیزی که در رمان در مدار اهمیت دارد و شاید متاثر از کتاب سالی که خوابم نبرد به نظر بیاید، واقعیتنویسی است؛ در موضوعی که میتوانست ختم به رمانی علمی-تخیلی شود، نویسنده دغدغهمند کنار جهان واقعی میماند و سعی میکند ریشههای جهان ممکن را در همین واقعیت بکارد؛ درست مثل همین ناداستان که داستانی واقعی است، اما خیال راوی همیشه از جایی میان طبیعت یا میان تاریکی شب سر و کلهاش پیدا میشود و ما را مسحور خود میکند.
راوی بیان کرده که « نه زندگی بلکه زمان است که به پایان میرسد» آیا حساسیت راوی به گذشت زمان او را بیخواب کرده است؟
این هم تفسیری است. زمان آنقدر نسبی و چغر و دور از تفسیر است که میتوان آن را هر کجا یکجور توصیف کرد و حین بیخوابی به گفته نویسنده میشود حتی دورش زد؛ انگار که اصلاً زمانی نگذشته است وانگار که اصلاً حتی ثانیهای پلک روی هم نگذاشته.
آیا این جستار حاصل تجربه زیسته هاروی است؟
اصلاً تعریف ناداستان همین است. در نظر بگیرید که یک نویسنده چنین تجربهای کرده؛ نویسندهای که میخواسته داستانی بنویسد و در حین نوشتن چنین گرفتار بیخوابی میشود. این کتاب به همین دلیل اهمیت ویژهای برای مخاطبین ادبیات و نویسندگان پیدا میکند. قدم به قدم با او در تاریکی شب و داستانهای ذهنش پیش میرویم و چه چیزی جذابتر از این است؟
راوی به وجود خدا شک دارد چون در پذیرش قطعیت ناتوان است آیا می توان گفت اگر ایمان داشت به آرامش میرسید و میتوانست بخوابد؟
اتفاقاً خودش در کتاب اشاره میکند که ایمان و نگرش باورمندانه میتواند آدمها را در اوج بحران در آغوش بگیرد و نگه دارد و میگوید دیگر میان علم و دین تفاوتی نمیبیند. آنها را آنقدر به هم نزدیک میبیند انگار که یکی هستند؛ باور و ایمان در هر دو اصل ماجراست.
تمام آنچه در جستار بیان شده فلسفی است آیا نویسنده تحصیلات یا مطالعات فلسفی دارد؟
بله دکتری و ارشدش نویسندگی خلاق بوده اما کارشناسیاش فلسفه و اثر و رنگ این پیشینه در تمام آثار او دیده میشود. شاید همین نگاه فلسفی است که عمق بیشتری به کتابهای او میدهد و روایتهای واقعی و داستانی او را آنقدر عمیق میکند که نمیشود از آنها دست کشید و زمینشان گذاشت.


