
چیزهایی توی ذهنم میچرخند، اما نمیدانم چطور میخواهم این همه خیال را به هم چفت و بست بدهیم. یک عالمه تصویر دارم اما قصه هیچی. ایده دارم اما شخصیت هیچی. یک سگ پوزه بسته که نشد شخصیت… باید خوب بنویسم.
باید ثابت کنم دانشجوی اخراجی هم بلد است خوب فیلمنامه بنویسد. خوب فیلم بسازد. خوب فیلم بشود. خوب فیلم بکند.
خسته شدهام دلم میخواهد به چشمهایم استراحت بدهم. پلکهایم را آرام روی هم میگذارم و سرم را به آرنجم تکیه میدهم. با خودم میگویم نیازی به این همه جزئیات نیست. پاکش میکنم و مینویسم: «چشمهام را باز میکنم.
۰ نظر · میانگین ۰
هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است.