
رفت ایستگاه و منتظر ماشین شد . نه خبری از مینی بوس بود ، نه روی نیمکت انتظار کسی دیده می شد . صدایی از پشت سرش شنید . برگشت و مردی را توی پیاده رو دید که پیر و فرسوده مچاله شده بود و چندک زده بود روی زمین. بقچه ای را بغل زده بود و چشمانش خالی از گرمی زندگی بود.
۰ نظر · میانگین ۰
هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است.